قصه
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱  

يک روز رضا و امير يک کتاب خريدند. در راه کتاب از دست امير در داخل رودخانه افتاد. آن ها دنبال کتاب آمدند اما به يک جای دوردست هدايت شدند. آن جا جای رويايی بود و رضا گفت: « اگر کتاب ما اين جا باشد بايد رودخانه داشته باشد» آن ها به جلوتر رفتند و به جايی که مثل مسجد بود رفتند و امير گفت:« بيا بريم تو». رضا و امير در آن مسجد رفتند، اما آن جا مسجد نبود! رضا گفت:«اين جا کجاست؟» و امير گفت:« آن جا را ببين يک صندوق چه» رضا گفت:« بيا برويم آن را باز کنيم» رضا و امير در صندوق چه را باز کردند و در آن يک کتاب بود، يک کتاب مثل قرآن که در آن مثل کتاب خودشان. آن ها به يک پيرمرد تاجر رسيدند و از او پرسيدندند کتابمان را نديدی پيرمرد گفت :«نه» امير و رضا راه افتادند آن ها در شب به يک پيرزن رسيدند امير گفت:« لطفا ميتوانيم در خانه ی شما بخوابيم» پيرزن گفت:«بله چرا که نمی توانيد» آن ها در چادر پيرزن خوابيدند.